
"فرناندا می خواست چتر کهنهای را که در گنجه یافتهبود، در موقع بازگشت، به او بدهد.
آئورلیانو دوم گفت:
-نیازی نیست. در اینجا میمانم تا باران قطع شود.
چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بارید."
{صدسال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز}
لیبل: اسطورهی ملی، مردم شهیدپرور، بلوتوث
من چجوری باید یادم باشه که می خواستم چی بنویسم؟!؟!
به خدا سوگند که جام ملتهای بدون انگستان در نزد من پستتر و حقیرتر است از استخوانِ خوکی در دستهایِ جذامی.
اون خیلی سست و بیحال شده، حوصله ی هیچ کاری رو نداره و همین طوری داره وقت تلف می کنه، تازه عین خیالش هم نیست؛ قضیه، قضیه ی Comfortably Numb پینک فلویده،فقط یه دکتر کم داره.
تا حالا فکر کردید اگه جای پینوکیو باشید، چیکار میکنید؟ منظورم این نیست که وقتی دروغ میگید تابلو بشه. اون که به هر حال میشه. منظورم اینه که یهو ببینید یه آدم شدید. یه آدم واقعی.