
نه این نه اون - [یکی از انگشتانِ دستش را به این نشان می دهد] هاها دیگه تُف لازم نیست [اون هم همان انگشت را نشان می دهد انگار در تأیید]
امروز:
نه این نه اون- اَی تُف به اون سقّ ِ سیات...
{...خدا کنه اقلا خودت یکیشو بخری}
خیلی وقته دلم می خواد وسط روز بگم کات...
یه فلش بک دلم می خواد...
-ر.ک. پست قبلم
"فرناندا می خواست چتر کهنهای را که در گنجه یافتهبود، در موقع بازگشت، به او بدهد.
آئورلیانو دوم گفت:
-نیازی نیست. در اینجا میمانم تا باران قطع شود.
چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بارید."
{صدسال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز}
من چجوری باید یادم باشه که می خواستم چی بنویسم؟!؟!